همسایه خورشید
قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد.
مسجد محل، کوچه ها و خیابان، شما که نیستید...! جعل می کنند تا کوچکتر از سن خود را نشان بدهند. عجبا! این گروه دست در شناسنامه می بردند تا، بزرگتر نشان بدهند جواز حضور بگیرند. قیمت نمی گذارد. دریغ از پارسال هم دیگر معنی نمیدهد وقتی ثبت است بر جریده عالم دوام ما.
خود جای داده است، معنی پیدا میکند.
عکسی متفاوت از یک دانشجوی دختر ایرانی که برای کسب درآمد و برآورد هزینه های دانشگاه اقدام به واکس زدن میکند. مرد با گامهائی لرزان و مضطرب وارد دادسرای دیوار به دیوار حرم امام هشتم شد آخه براش احضاریه اومده بود که راس ساعت هشت صبح در شعبه فلان حضور پیدا کنید .مجرم نبود ..بلکه متهم بود ..متهم به مردانگی و غریب نوازی .سالها قبل همکار سابقش از شهرستان تازه با خانواده اش اومده بود مشهد و هیچکس را نداشت برای رهن خانه نیاز به پول پیش داشت که با وساطت و ضمانت مرد تونست از جائی براش وام بگیره ..حالا اون همکار سابق رفته بود با تمام خانوادش .بدون پرداخت حتی یک قسط و مرد مونده بود با چکی که سفید امضاء داده بود برسم امانت به اون شخص تا رفیق و همکارش بتونه وام بگیره.و حالا اون چک شده بود ضمیمه پرونده دادسرا و مدرکی برای محکومیت و حبس مرد.روز داداگاه مرد با تنها دوستش و مدرکی برای وثیقه اومده بود که اظهاراتش را ثبت کنه .وقتی وارد دفتر قاضی شد و برگ اضهار را پر کرد .حودو ساعت یازده ظهر شده بود.و تقریبا اواخر ساعات کار شعبه رسیده بود ..منشی داداگاه به مرد گفت وثیقه چی آوردی ؟؟؟ کسی هست ضمانت را بکنه یا بفرستیمت بازداشتگاه ؟؟ مرد گفت : رفیقم با وثیقه بیرون منتظره الان صداش میزنم بیاد ..مرد اومد تو راهرو تا به رفیقش بگه بیاد برای ضمانت .ولی .................. رفیق نارفیق در آخرین لحظات با گرفتن مبلغی به عنوان دستخوش از شاکی پرونده رفته بود... شاکی که انگار در جنگهای صلیبی پیروز شده با نگاه فاتحانه به مرد خیره شد و منتظر بود تا دستبند سرد قانون به دستهای مرد بسته بشه..مرد بیکس و تنها سر بدیوار گذاشته بود و بغضی کلوش را فشار میداد .آخه اون تا حالا باینجور جاها نیومده بود ..تمام سالهای عمرش که حالا وارد میانسالی شده بود را طوری گذرونده بود که حتی از جلو پاسگاه هم رد نشده بود ..ولی حالا در آستانه حبسی قرار داشت که بخاطرش گناهی مرتکب نشده بود ..موقع اذان ظهر شد ..صدای خوش اذان از بارگاه ملکوتی ثامن الحجج (ع) بگوش میرسید.مرد چشمش افتاد به گنبد مطهر آقا. بدجوری به گلوش فشار آورده بود ..ولی غرورش اجازه نمیداد که جلو اونا اشک بریزه .گوشه ای خلوت کنار پنجره ای مشرف به گنبد و صحن آقا پیدا کرد ..رو به حضرت کرد و شروع کرد درد دل کردن. اینکه به آقا چی گفت بماند .ولی تو حال خودش بود که دید دستی رو شونه مردونه اش سنگینی میکنه برگشت دید.فرمانده پایگاه بسیج محله شون پشت سرشه و داره با اسم صداش میزنه..مرد بغضش را فرو خورد و برگشت و شروع به احوالپرسی کرد ..حاجی (فرمانده پایگاه)پرسید اینجا چیکار میکنی مرد قصه اش را گفت .حاجی لبخندی زد و گفت آقا ضامن آهو شده ..همسایه اش را تنها نمیذاره دنبال من بیا..مرد پشت سر حاجی راه افتاد .با هم وارد دفتر قاضی شدند و وثیقه را حاجی تحویل منشی داد..و مرد آزاد شد...بیرون دادسرا مرد از حاجی پرسید چیشد اومدی دادسرا .حاجی گفت چند ماه قبل یکروز صبح زود که مشرف شدم حرم پروانه کسبم داخل یک پوشه بود با چندتا مدرک دیگه .وقتی بعد از زیارت از حرم میرم بیرون پوشه را با پروانه کسب تو حرم جا گذاشتم .امروز از دفتر اشیاء گمشده حرم بهم زنگ زدن بیا مدارکت پیدا شده تحویل بگیر بعد از زیارت و تحویل مدارک اومدم اینجا که یکی از دوستانم را ببینم که چشمم افتاد بشما وباقی قضایا....اینجا بود که بغض مرد ترکید و وارد حرم شد پشت پنجره فولاد که رسید سلامی به آقا داد و ............. .....السلام علیک یا علی ابن موسی الرضاء
آقای افتخاری گفت:قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.
قاسم گفت:آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم
آقای افتخاری گفت:ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون
ساسان گفت:آقا اجازه؟ ما هم میترسیم
آقای افتخاری گفت:بچه ها! کی از قورباغه نمیترسد؟
من گفتم:آقا اجازه؟ ما نمیترسیم
آقای افتخاری گفت:کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.
گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!
برترین ها: مجله نشنال جئوگرافیک هرهفته تعدادی از بهترین عکس های
پرستویی در حال غذا دادن به جوجه اش
یادش بخیر، مسجد محل بود و دفترچه بسیج. رسم بر این است
گروه گروه، پرواز می کنند این قوم رسید نمی خواهند...
برای عروج پا لازم نیست. کسی که جان را می بخشد بر روی اعضای بدنش
سربند های یا زهرا، قمقمه، پلاک و چپیه هایتان هنوز هم نامه ها و خانه هایمان است.
رفقایم رفتند، سرم سنگین بود و دل بستگی هایم بیش، دل کندن سخت شد که ماندگار شدم...
کدام بی وطن، از وان حمام خود می گذرد؟ تا این قوم، از ناموس و وطن...!
نوشته هایم وزن ندارد. قالب، قافیه، حتی سبک خاصی هم ندارد. اما چون شما را در
عباس عابد
1 . یه عده هستن زیر یه دقیقه جواب میدن تپل درست حسابی...!!
آدم حس میکنه رو در رو باش وایساده قشنگ باش داره حرف میزنه...!!!
2 . یه عده دیر جواب میدن اما کامل و خوب...!!
آدم حس تبادل نامه بش دست میده...!!
3 . یه عده هرچی براشون میفرستی یکی دو کلمه جواب میدن...مخصوصا اوکی...!!
حس حرف زدن با کر و لال به آدم دست میده...!!
4 . یه عده دیگه که کلا اصن جواب نمیدن هر چی بگی...!!
حس نشستن سر قبر مرده و فاتحه خوندن به آدم دست میده..... :|
Design By : Pichak |